خوب یادم است بهار 76 را. آخرین روزهای فروردین ماه بود و آخرین روزهای حضور رسمی ما در سر کلاسهای درس به عنوان دانش آموز. 12 سال به عنوان دانش آموز پشت نیمکتهای مدرسه نشسته بودیم و حالا زمان خداحافظی بود. کنکور مرحله اول اردیبهشت برگزار می شد و بلافاصله بعد از آن امتحانات نهایی چهارم دبیرستان و نفس تازه نکرده نوبت کنکور آزاد و مرحله دوم می رسید. هر کدام پر از امید و آرزو بودیم برای روزهای بعد از دیپلم و پر از هراس و امید از نتایج کنکور. آن روزها مدرسه مان بهترین مدرسه شمال تهران و ما گل سرسبد و درسخوان ترین دانش آموزان بودیم و هر کدام در نهایت در دانشگاهی و رشته ای قبول شدیم و به سوی سرنوشت رفتیم و کم کم دوستانم را گم کردم و بعد از مدتی از همه آنها بی خبر ماندم.
...
از آن روزها 12 سال گذشته است. ویندوز 3.1 به ویندوز ویستا تبدیل شده. از DOS دیگری خبری نیست و کامپیوترهای رومیزی آن زمان به موزه های آثار باستانی رفته اند. زندگی بدون اینترنت و موبایل برای اکثریت جامعه غیر قابل تصور شده است و موج فیس بوک به سرعت در حال پیش روی است. مدتها از فیس بوک اجتناب می کردم تا آنکه دیگر راه فراری باقی نماند. عضو شدن همان و پیدا کردن 33 نفر از 40 همکلاسی دبیرستان در ظرف دو روز همان!
خیلی از دوستانم از ایران رفته بودند اما بودند گروهی که هنوز در ایران باقی مانده بودند. به همت مبصر کلاس و به بهانه بازگشت یکی از این دوستان به ایران و به لطف فیس بوک شنبه همین هفته قرارمان برای ملاقات قطعی شد.
به یکباره فاصله 12 سال فرو ریخت و خانمهای مهندس و دکتر و مدیر و ... امروز در قالب همان شاگردان شر و شور دیروز در جام جم گرد هم آمدند. حس خیلی خوبی داشتم. هر کس که از پله ها بالا می آمد ذوق زده می شدیم که کیست و شادمان در آغوشش می کشیدیم.
نازنین هنوز همان مبصر شیطان و خوش مشرب کلاس بود که همه ما را اداره می کرد...
فاطی همچنان شق و رق بود اما دست از شیطنتهای خاص خود برنداشته بود ...
عاتکه هم زیبا و خانم و با شخصیت و خوش رو. به خاطر دارم بار اول که دیدمش با خودم گفتم روز عروسی قشنگترین عروس می شود ...
شقایق همچنان خوشگل مانده بود و با همان لحن شیرین دوران مدرسه وقایع مختلف را تعریف می کرد...
سپیده تنها دکتر جمع حاضر جوابی و بامزگی خود را حفظ کرده بود...
بهاره که هیچگاه نمی توانستم او را بدون خواهرش به یاد بیاورم این بار تنها آمده بود و مثل آنروزها خونسرد بود.
اما بهار که تازه در آغاز راه مادر شدن بود همچنان نگاه مسئول و نگرانش را داشت و خانم وار و مودب بود.
نرگس را اولین بار در کنار میز پینگ پنگ شناختم و با هم یک دست بازی کردیم. بعد از 12 سال شور و نشاط و زبر و زرنگی اش را حفظ کرده بود.
نازنین م را هیچگاه بدون خنده ای بر روی لب ندیدم. حتی بعد از سخت ترین امتحانات که جواب بعضی سولات را خراب کرده بود. خوشحال شدم که خنده بر روی لبش باقی مانده بود.
نگار همیشه آرام و ساکت بود و با علاقه به صحبتهای اطرافیان گوش می داد و هر وقت نیاز به کار داوطلبی بود جزء پیش قدمها بود. امروز نیز یک خانم هنرمند است که داوطلبانه همراه نازنین برای دادن سفارشها به کافی شپ مجموعه رفت.
و اما هاله که دیرتر از همه آمد. تا با همه روبوسی کرد و خندید صدایش من را به 12 سال پیش برد که ناگهان وسط کلاس از حرف بغل دستیهایش بلند بلند می خندید و ما را هم به خنده می انداخت.
هر کدام ما در زندگی امروز نقشی در جامعه داریم. برخی ازدواج کرده و خودشان مادر شده اند اما آن روز و در کنار هم همه این نقشهایمان را فراموش کرده بودیم. دوباره انگار بچه های کلای 3/1 و 3/2 ( شلوغترین کلاس مدرسه که سال بعد بعضیهایمان از جمله خودم را به کلاس دیگری فرستادند تا شاید کمی آرام شویم ) دور هم جمع شده بودند. آنقدر مشغول خوش و بش شادمانه و پر سرو صدا بودیم که ابتدا گارسونها تذکر دادند تا آرام شویم و وقتی افاقه نکرد مدیر سالن را آوردند. یک دفعه احساس کردم 14 ساله هستم و خانم کیا و خانم باغی ( ناظم های مدرسه مدرسه) رفته اند مدیر مدرسه را آورده اند و همین الان است که از مدرسه اخراج شویم. نازنین وظیفه مبصری اش را خیلی خوب انجام داد و یکبار دیگر ( شاید برای دفعه 1001) قول داد تا ما را ساکت کند...
نازنین می گفت فرناز خیلی وقت است که تو را ندیده ام.
گفتم 12 سال!
گفت زمان طولانی ای است.
گفتم این یعنی آنهایی که زمانی که ما دیپلم می گرفتیم و کنکور داشتیم امسال کنکوری هستند...
آن روزها که از هم جدا شدیم همه در حال و هوای کنکور و تست و رتبه و انتخاب رشته و دانشگاه بودیم. انگار که همه آینده ما به همین عوامل بستگی دارد. در تمام این سالها نگران بودم. در کنکور رتبه ام سه رقمی نشده بود. می ترسیدم انتخاب غلطی در رشته و دانشگاه کرده باشم. ته دلم می ترسیدم عقب مانده باشم. می ترسیدم که با کم کاری در روزهای پیش از کنکور آینده خود را خراب کرده باشم. و زمانی که مسئولیتهای غیر مرتبط با درس و کارهای جانبی را قبول می کردم می ترسیدم که اشتباه کرده باشم.
خوشحالم که دوستانم را دیدم. دیدن آنها خارج از حال و هوای کنکور به من آرامش داد. سرنوشت من و هر کدام از آنها همانی شد که باید می شد. و اینکه من نرسیدم یک دور کامل تستهای ریاضیات جدید و یا جبر را بزنم عملا هیچ تاثیری در زندگی آینده ام نداشت...
تصمیم داشتم تا اطلاع ثانوی ادامه تحصیل ندهم و به کارهای دیگر بپردازم. حالا با خیال راحت این تصمیمم را عملی می کنم و ته دلم دیگر نگران نیست.
اما جای بقیه دوستانم که نتوانسته بودند بیایند خیلی خالی بود. ای کاش فرصتی پیدا می شد که همه همه دور هم جمع شویم
اما فیس بوک:
پشت سر فیس بوک خیلی حرفها می زنند. از خوب تا بد. من به هیچ کدام از این حرفها کاری ندارم. اما مطمئنم که نیت حداقل یکی از پدیدآورندگان آن خیر بوده که در نتیجه آن نیت امروز دوستانی که همدیگر را گم کرده بودند یکدیگر را یافته و در کنار هم جمع شدند.
و مطلب پایانی:
امسال عاطفه و دوستانش کنکوری هستند. این مطلب را بیشتر به یاد عاطفه نوشتم. عاطفه جان 12 سال دیگر تو هم برای کنکوریهای آن زمان از سرنوشت خودت و دوستانت بنویس اما به خاطر داشته باش دانشگاه همه آینده تو نیست و عوامل خیلی مهمتری آن را تعیین می کنند.