تبليغاتX
گاز نگیر
گاز نگیر
از هر دری سخنی  
قالب وبلاگ
نارنجی پوش داریوش مهرجویی را دیدم. فیلم حتی ارزش نقد نوشتن هم نداره. یک فیلم فارسی لوس که هدف اولیه اش که حفظ محیط زیسته زیر یک عالمه حرفهای شعاری سفارشی گم میشه.

همه فیلم را میشه تو همون چند دقیقه اول که مهرجویی کنار ساحل شمال زباله ها را نشون میده خلاصه کرد و تمومش کرد. همون چند دقیقه برای پیام کل فیلم کافیه. 

و نکته مثبت هیچ ربطی به فیلم نداره. سینما آزادی را بعد از بازسازی ندیده بودم. سالن خوب بود ، پخش صدا هم خوب بود . صندلیها هم خوب بودند. فقط حیف که فیلم اصلا خوب نبود.

[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 22:15 ] [ فرناز ] [ ]
حالم هنوز سنگینه ، نفسم تنگه و سرفه های دردناک با سردرد دارم. در یک کلام دارم خفه میشم. 

اینجا می خوام یک اعتراف بکنم : 

الان ملیکا ( دختر 7 ساله همسایه ) و مامانش و خواهر نوزادش اینجا بودند. 

اینجا از به دنیا امدن نوزادشون نوشته بودم. 

ملیکا رو اعصاب من لی لی می کنه ، جلب توجه غیر عادی و اغراق آمیزش همراه با لوسی را نمی تونم تحمل کنم. 

نوزاد بچه قشنگیه اما هیچ حس خاصی نسبت بهش ندارم. بچه روی تخت خوابش میره و بقیه میرن تو حیاط و می سپرنش به من. بعد یک ربع سر و صدای بیدار شدنش میاد. نمی خوام بغلش کنم که از من وا نگیره ( اگه حساسیت نباشه و سرماخوردگی باشه )

اما اینقدر سر و صدا می کنه که مجبور میشم. یک کم که راهش می برم آروم میشه بعد یهو تو بغلم خوابش میره. خیلی قشنگ خوابیده اما من همچنان هیچ حسی ندارم. قبلا دلم برای بچه ها به خصوص نوزادها غنج می زد. عاشق بو و نفسشون بودم. حالا این بچه تو بغلم خواب بود و من هیچ حسی نداشتم. 

نه خوشم می اومد نه بدم می اومد. شاید مال حال خراب الانم باشه. شاید هم مال حال روحیم ؟

هر چی که هست منی که دنیای بچه ها را دوست داشتم الان تحملشون برام سخت شده. حالا چه این نوزاد مامانی باشه چه خواهرش که عملا تو خونه ما بزرگ شده و الان رفتارش اینقدره لوس شده و قبلا دوستش داشتم. 

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 22:17 ] [ فرناز ] [ ]
حساسیت شدید فصلی و سرماخوردگی امروز مرا خانه نشین کرده است. یک هفته ای بود که علائم آنفولانزا را داشتم که از جمعه بیشتر شد :

مور مور شدن بدن

ضعف جسمانی 

درد ریشه های مو 

عرق سرد

نفس تنگی 

درد مبهم در شکم

و سرفه و سردرد

موقع پیاده روی نفس کم می آوردم و دیروز از مترو تا محل کار را با جان کندن پیاده رفتم. 

زودتر هم برگشتم خانه که یک کم بخوابم. بعد از خواب سردردی که بعد هر سرفه داشتم دائمی شده بود. 

آخر سر راضی شدم که دکتر بروم. مطمئن بودم که تشخیص آنفولانزا میده و توصیه به مصرف مایعات.

توی اورژانس پیشاهنگی* که منتظر دکتر بودم چشمم به تختی افتاد که دو بار قبل از اینکه بفهمیم سردردهای شاهرخ از تومور است روی آن زیر سرم رفته بود. گریه ام گرفت. از گریه من مامان هم گریه اش گرفت که یک دفعه نوبت ما شد. اشکها را نرسیدیم پاک کنیم و دکتر ترسید که چی شده. مامان گفت خاطره ناخوشایندی برایمان زنده شده بود . 

خلاصه دکتر تشخیص التهاب شدید ریه ناشی از حساسیت فصلی به همراه اندکی سرماخوردگی ساده داد که باعث تشدید علائم شده بود. 

آمپول ضد التهاب و شربت سینه تجویز کرد. از وقتی آمپول را زده ام تازه می فهمم طی یک هفته گذشته چقدر سخت تنفس می کرده ام. دوبار دیگر هم دچار این حمله آلرژی شده بودم.  

فعلا مشغول استراحتم 


* درمانگاه پیشاهنگی نام قدیم درمانگاه منظریه و بیمارستان فرهنگیان کنونی است


[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 11:6 ] [ فرناز ] [ ]
دلم برای پدرم خیلی تنگ شده. توی خانواده هر حرفی مال یکیه. حرفهایی که برای پدرم تعریف می کردم؛ علاقه مشترک ما دو تا بود ،حرفهام با مامان یه جور دیگه است با نازنین هم از یک جنس دیگه ، الهی بمیرم براش با شاهرخ هم یک جور دیگه بود.

حالا خیلی وقتها است که با دوق و شوق گوشیم را در میارم تا فوری باباجان یا شاهرخ را بگیرم و یک خبر یا یک جریانی را تعریف کنم، اما........................

اما دلم مچاله میشه، نفسم تنگ میشه، زمان و مکان را گم می کنم و گیج وسط خیابون، کار ، یا مغازه می مونم که حالا چی کار کنم ؟؟؟

خیلی حرفها است که تو دلم جمع شده . این جور چیزها را وقتی میشه فهمید که از دستشون میدی. تا قبلش خیلی نرمال و عادیه که با پدر راجع به کار حرف بزنم، با مامان راجع به کتاب ، با شاهرخ راجع به دانشگاه و با نازنین حرفهای خواهرانه. 

امروز برام یک روز نسبتا خوب بوده سر کار ، کلی تعریف برای پدرم داشتم کلی درد و دل ، کلی مشاوره ازش می خوام ولی تعریفها سر دلم مونده و اشک شده و از چشمم میریزه پایین.

به خودم قول داده بودم اینجا دیگه از این حرفها ننویسم ولی اگه توی این سنگ صبورم حرف نزنم می ترکم به خدا. 

[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 22:12 ] [ فرناز ] [ ]
یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود یک پیرزنی بود خیلی مهربون که یک خونه داشت خیلی کوچولو. حیاط خونه پیرزن قد یک غربیل بود. تو حیاط خونه پیرزن یک درخت چنار ۱۰۰ ساله بود و یک درخت خرمالو که یک سال به اندازه خروار بار میداد و یک سال هم بی بر و بار بود .

خونه پیرزن یک اتاق کوچک بود و یک مطبخ سر اتاق بود. دو اتاق هم بالاخونه بود که اون وقتی که پیرزن پر و پای حسابی داشت اتاق مهمون بود. گوشه حیاط هم یک توالت کوچولوی تر و تمیز بود. همه خونه پیرزن همین بود اما ....

اما اینها که میگم قصه نیست. این خونه هم تو قصه ها نیست. این خونه عمه خانمه.. عمه خانم خواهر کوچک پدربزرگمه . خونه عمه خانم جای عجیب و غریبی هم نیست. همین دو و وره. دم امامزاده صالح. توی کوچه ای که قبل اینکه شهرداری و برج سازها بهش حمله کنند ، کوچه با صفایی بود.

خلاصه داشتم می گفتم : عمه خانم سه تا بچه داره و کلی نوه و سه تا نتیجه !

دیروز سر راه با یکی از نوه ها رفتم سراغ عمه خانم. تو همون حیاط کوچولو ، تو همون اتاق تودرتو ، نوه ها و بچه ها و نتیجه ها یکی یکی از راه رسیدند و دور هم جمع شدند. توی همون حیاط کوچولو ، نتیجه ها دنبال هم می دویدند و بازی می کردند و آتش می سوزوندند.

عمه خانم توی اتاق رو تخت نشسته بود و ما دورش رو زمین ، روی تخت ، رو صندلی ، هر جا که گیر آورده بودیم نشستیم. همه بلند بلند با هم حرف می زدیم ، می حندیدیم، بستنی اکبر مشدی خوردیم ، با آب خنک خنک مطبخ صورتم را شستم. عمه خانم از قناتهای سرپل تجریش می گفت، نوه ها از دستبند طلا، آخرین اخبار کل فامیل را با هم مرور کردیم .....

خونه عمه قد یک قربیله، اما هر چی نگاه می کردم قد باغ دلگشا بزرگ بود، زیاد  بودیم اما همه جا شده بودیم، جای هیشکی تنگ نبود، حیاط کوچولو هی کش اومده بود و هی کش اومده بود ....

یادمه قدیمترها، همون موقع که لودر برج سازها هنوز با کوچه باغهای شمرون آشنا نشده بود، اون موقع که هنوز بوی پول به دماغ املاکی ها نرسیده بود، همون موقع که هنوز جمعیت محلی ها از غریبه ها بیشتر بود ...

همون موقع که هنوز کوچه های شمرون امنیت داشت، در خونه عمه خانوم و شمرونی ها بعد نماز صبح باز میشد و باز می موند تا صلات مغرب. اصلا بد می دونستند که در خونه ای بسته باشه. هر کی می خواست وارد بشه بلند بلند یا الله می گفت و صابخونه را صدا می زد و میرفت تو .

من عاشق درهای باز خونه های شمرون بودم و حیاط عمه خانوم ، که با همه کوچکیش اون همه بچه توش بازی می کردیم ، دیگ آش رشته را هم بار می گذاشتند، همه همسایه ها هم می اومدند، بازم جا زیاد می اومد ....

دیروز رقتم خونه عمه خانوم، زیر سایه خنک چنار صد ساله، روی تخت عمه خانوم که کپی برابر اصل پدربزرگمه نشستم، دل گرفته ام به اندازه یک دریا باز شد ، حالم جا اومد ، برگشتم خونه.


لینکهای مرتبط :

عمه خانوم

آقا خروسه!

[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:44 ] [ فرناز ] [ ]
بک گراند کامپیوترهام را عوض کردم. برای کامپیوتر کارم تصویر یک جغد بر پیش زمینه محو و رویایی غروب را انتخاب کردم که با چشمهای اخم کرده به من نگاه می کنه : کارت را بکن و الکی یللی تللی نکن!

اما روی لپ تاپم یک تصویر دیگه است که هر بار چشمم بهش می افته قلبم عین دوران نوجوونی به تپش می افته و کلی آرزو و رویای خوش میاد سراغم. هر چی نگاه می کنم سیر نمیشم. گذاشتن این تصویر خودش یک جور شکستن رسومی بود که برای خودم داشتم : تصویر بک گراند یا از طبیعت باشه یا فضا یا ماشین

جالب اینجاست که هنوز به این تصویر جدید عادت نکردم ، هر بار سیستم بالا میاد و چشمم بهش می افته می گم : ئه ! چه خوشگل! من کی این را گذاشتم اینجا! چه باحاله ! هی هی روزگار ....

بعد غصه هام کوچیک میشه ، میشم همون دختر 15 ساله با کلی آرزوی ماجراجویی. زمان می ایسته و دوباره در رویا غرق می شم....




ادامه مطلب
[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:12 ] [ فرناز ] [ ]


این مگسهای سمج را دیدید؟ همانهایی که هر چی کیش می کنید بر می گردند جای اول می نشینند ؟ از مگس کش هم در می روند ؟ کلا روی اعصاب و روان آدم رژه می روند ؟

صبح اول صبح که وارد شدم چشمم به جمال یک نفر روشن شد که دست کمی از این مگسهای سمج ندارد. دیروز دو ساعت عین سریش دم میزم چسبیده بود و بوی سیگارش داشت خفه ام می کرد و مثل بچه های لوس که حرف تو کله شون نمی رفت زیر لبی هی تکرار می کرد : " کار ما را درست کن، یک زنگ به آقای ک بزن. " 

به زور ردش کردم یک طرف دیگر و با آقای کاف حرف زدم. مدارک مدیرش را خیلی دیر آورده بود و هیچ کاری نمیشد کرد. به هر زبانی که بلد بودم حالی کردم که دیر شده . باز می گفت تلفن ک را بگیر خودم حرف بزنم. عصبانی شدم گفتم حرف من را قبول نداری ؟ یک نامه هم روی مدارکش برای مدیرش گذاشتم و شرایط را توضیح دادم و گفتم بگو مدیرت خودش زنگ بزند تا خودم توضیح بدهم. با مکافاتی ردش کردیم رفت. 

دو ساعت بعد مدیر بازرگانی شرکتشان زنگ زد و خانم محترمی بود که کاملا متوجه موضوع بود. 

خیالم راحت شد که مشکل حل شده است. 

دوباره صبح دیدم مردک خیمه زده روی میز آقای ک و آقای ک سعی در شیرفهم کردنش دارد. بعد آقای ک با مدیر عامل شرکتشان صحبت کرد. امیدوارم فردا صبح دوباره این مردک سیگاری را سراغ ما نفرستند. 

به نظرم مدیر عامل شرکت ، از خصوصیت سمجی مردک خوشش آمده که استخدامش کرده و به او دستور می دهد که برو و سریش شو و تا کار را انجام ندادی برنگرد. 

خلقت مردک هم طوری است که هم اخلاقا به مگس سمج شباهت دارد و هم قیافه دودی اش و هم صدای وزوز زیر لبی اش...


[ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:4 ] [ فرناز ] [ ]
موتدم از کجا بنویسم و چی بنویسم که خدا را خوش بیاد و بنده خدا هم که خودم باشم توی دردسر نیفتم؟

اول از پست قبل بگم که رفتیم فیلم سه بعدی هوگو و خیلی خوب بود و عینکهاش خیلی سنگین بود و صدای پخش فیلم دالبی نبود و بیش از حد بلند بود اما تجربه جالبی بود و خیلی خوش گذشت و دیروقت برگشتیم خونه

دوم اینکه عمه بزرگه هم یک جراحی داشت که شکر خدا به خیر گذشت

سوم اینکه دلم چغاله بادوم می خواد و امروز به هر قیمتی شده حتی شده یک سیر می خرم

چهارم اینکه قاعدتا الان نازنین باید تورینو  نشسته باشه و یک فنجون قهوه اسپرسو بنوشه و تاریخ ادبیات ایتالیا را دوره بکنه اما از اونجا که باجناق واسه آدم فامیل نمیشه ایران ایر هم دیگه هواپیما نمیشه. بعد ۱۰ ساعت معطلی و سوار پیاده شدن از هواپیما و سوختن ژنراتور سمت راست و اعزام قطعه با پست پیشتاز از تهران ( نمی دونم این تکه را با مسافرها شوخی کردن یا واقعی بوده )کلا عطای پرواز را به لقاش بخشید و برگشت پیش خودمون و عوضش امروز عصر ایشالا سه تایی دور هم چغاله بادوم با نمک بخوریم و برای کسانی که زنگ می زنند جاخالی پای خواهر جان را بگویند شرح حادثه بدهیم

حالا آنچه که در فرودگاه گذشت و بر ما چه گذشت بماند و ایشالا بعدا برای نوه هایمان تعریف خواهیم کرد که آره مادرجون در زمان ما برای رفتن به بلاد یوروپ اوضاع و احوال بدین گونه بود که ...

 

[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 12:19 ] [ فرناز ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

کارشناس ارشد مهندسی شیمی هستم. زمانی نوشتن این وبلاگ را شروع کردم که فهمیدم زندگی یعنی مجموعه تمام لحظات تلخ و شیرین زندگی. اما در نهایت در بهمن ماه 89 زندگی زشت ترین رویش را نشانم داد و عزیزترینم برادر عزیزم امیر شاهرخ در سن 26 سالگی بعد از یک سال و نیم جدال با بیماری از کنارم پرکشید و برای همیشه به آسمانها رفت...هنوز از شوک پرواز برادر بیرون نیامده بودیم که یکسال و 8 روز بعد در 10 بهمن ماه 1390 ، پدر بیش از این طاقت دوری شاهرخ را نیاورد و او هم به آسمانها و نزد برادرم پر کشید و ما ماندیم و این بهت عظیم...
---------------------
و اما بعد:
بسیاری می پرسند چرا نام وبلاگم گاز نگیر است. طوطی ای دارم شکر شکن از دیار هندوستان. سبز چون برگ درختان و با هوش و سخنگو . طوطی من عادتی دارد که چون دست و لباسم را گاز می گیرد به چشمانم می نگرد و با بانگ بلند می گوید " گاز نگیر!". وبلاگ را "گاز نگیر" نام نهادم تا به خاطر داشته باشم نصیحتی ننویسم و یا سخنی نگویم و یا توصیه نکنم که خود بر خلاف آن عمل کرده باشم.
لینک های مفید
لینک دوستان