تبليغاتX
گاز نگیر
گاز نگیر
از هر دری سخنی
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
  دزدی در روز روشن     چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388-14:37-فرناز  

پریروز که از سر کار به خانه بر می گشتم ، هنگام عبورم از تجریش غیر از حال و هوای انتخابات و پوسترها و حرفهایی که عابران در این زمینه می زدند و از کنارم می گذشتند، روبه روی بیمارستان شهدا اتفاقی که هیچ ربطی به این ماجراها نداشت توجهم را جلب کرد.

زنی ناگهان با صدای بلند پای تلفن داد زد: نه! دروغ می گی !!! یعنی تو همین نیم ساعت؟!... مطمئنی؟ وایسا الان اصغر آقا را تا راه نیفتاده صدا می کنم.... اصغر آقا! اصغر آقا!... بیا ببین حمید چی میگه؟ میگه ماشینش نیست، ماشین رو بردند؟

بعد اصغر آقا گوشی را گرفت و پرسید: چی میگی حمید؟ کجا پارک کرده بودی ؟ قفل فرمون زده بودی ؟.......

همین طور که به سمت خیابان دربند دور می شدم دیدم که زن و اصغر آقا به سمت میدان تجریش می دویدند...

 

در دلم گفتم خدا کنه ماشین را نبرده باشند و این آقا فقط جای پارک ماشین را اشتباه کرده باشد.

 

این جریان گذشت تا امروز صبح که اخبار را مرور می کردم و خبر اتفاقات اخیر در مناطق شمال شهر تهران و عدم دخالت پلیس در آنها را خواندم.

( لینک خبر)

 باز هم از کنار این خبر گذشتم و ارتباطی بین دو اتفاق اخیر ندیدم.

امروز صبح داییم به منزلمان آمد و با هم چای و نان و پنیر خوردیم و کمی شوخی کردیم و خندیدیم و بعد دایی و شاهرخ (برادرم) با هم از منزل خارج شدند. اندکی پیش شاهرخ که از راه رسید گفت پولهای دایی را در بانک زده اند.

شوکه شدم!

گفتم کی ؟

گفت: دیروز بعد از ظهر که شهریه کلاس زبان دختر داییم را در بانک به حساب ریخته

گفتم : همان موقع نفهمیده؟

گفت: نه! امروز که از اینجا می رود متوجه می شود که پولهایش درون کیف پولش نیست.

 

گفتم: کدام بانک بوده ؟ شاید از کیفش افتاده؟

گفت: تجریش! نه نیفتاده. از بانک هم سوال کرده .

 وارد جزئیات ماجرا نمی شوم اما شواهد ماجرا کاملا نشان می دهد که دزدی بوده است و دزدی هم با نقشه قبلی  و خونسردی انجام شده.اما بازهم در دلم خدا خدا می کنم که واقعا دزدی در کار نبوده باشد و پولها از کیف افتاده باشد بیرون و یکی از مغازه دارها یا مشتریان خوش انصاف آن را پیدا کند.

 در قسمتی از خبری که امروز خواندم آمده بود :

"در میدان تجریش نیز به رغم حضور ده‌ها پلیس و گشت‌های ارشاد هیچ دخالتی برای ‏کنترل وضع نابسامان شده ترافیک و .... صورت نمی‌گیرد که باعث می‌شود ‏رانندگان گرفتار در ترافیکی عذاب‌آور شوند.‏"

 ظاهرا دزدهای نا محترم نامرد خیالشان راحت است که سرفرصت و وسط روز روشن به شغل تخصصی دزدی مشغولند.  

 


لینک به نوشته  |   
 
  پرسش طوطی      پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388-18:25-فرناز  
با نازنین چت می کنم. مامان و بابا پهلوی او هستند. voice chat و وبکم را روشن می کنم. می خندم و به مامان می گویم خیلی باحال است که از این طرف وبکم رفته آن طرف. پای صفحه مونیتور اختلاف صدها کیلومتری از بین رفته است. انگار که کنار هم هستیم. دلم می خواهد این اختلاف مسافت را حس کنم. حس خوب حرکت بر روی کره زمین. دور شدن از یک نقطه مبدا. موفق نمی شوم.

بچه که بودم با کره زمینی که هدیه تولدم به راحتی این اختلاف فاصله ها را حس می کردم. باید دوباره به سراغ کره قدیمی ام بروم که امروز خیلی از مرزهای سیاسی آن به خصوص اتحاد جماهیر شوروی اش به هم ریخته.

بابا پای وبکم می آید. سراغ طوطی را می گیرد. طوطی را می آورم. بابا صدایش می کند. طوطی خوشحال جواب میدهد و " باباجان باباجان" می گوید. به صفحه مونیتور زل می زند. چندین پنجره کوچک و بزرگ باز است و نصف تصویر کوچک بابا پشت پنجره دیگری پنهان است. بلافاصله تصویر بابا را می شناسد. با خوشحالی برمیگردد و به من نگاه می کند. جلوی مونیتور رفته و می خواهد صورت بابا را بوس کند. مجبورم عقب بکشمش که به صفحه حساس مونیتور آسیب نزند. طوطی هیجان زده شده است. دستم را پس می زند و به سمت تصویر بابا بر می گردد.

حواس طوطی را پرت می کنم تا مونیتور را نگاه نکند. محل تصویر وبکم را عوض می کنم. می خواهم عکسالعملش را ببینم. باز هم تصویر بابا را سریع پیدا می کند. گوشش را به خروجی صدای لپ تاپ چسبانده و با چشمانش به تصویر بابا نگاه می کند و با او حرف می زند:

 " الو ...الو.. باباجان!... بیا... بیا بیا... یک بوس...فرنازه بیاد...بابا...بابا..."

طوطی من زبان بسته نیست. حرف میزند و منظورش را می رساند. اما مطمئنم در این لحظه با چشمان متعجبش از من می خواهد بپرسد:

" فرنازه؟ باباجان را چطوری کردی تو لپ تاپ؟!!!"

طوطی (پسر)

 

 


لینک به نوشته  |   
 
  کتابخانه دیجیتال یونسکو     یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388-7:15-فرناز  
خبر زیر را یکی از دوستانم با ایمیل فرستاده است. لینکها را امتحان کردم٬ کار می کنند.


 کتابخانه ديجيتال جهان افتتاح شد. علاقمندان از سراسر جهان مي توانند به
منابع الکترونيکي اين کتابخانه از طريق وب سايت آن دسترسي داشته باشند . 
 اين وب‌ سايت از 21 آوريل در اداره ي مركزي يونسكو در پاريس كار خود را آغاز کرد. در اين وب ‌سايت كتاب ‌ هاي نادر، نقشه‌ هاي تاريخي، نسخ خطي، ‌فيلم و عكس از كتابخانه ‌ها و آرشيوهاي سراسر جهان ارائه مي ‌شود. مراجعه كنندگان به اين سايت قادر خواهند بود تا به تمام اين موارد به هفت زبان چيني، انگليسي،
فرانسوي، پرتغالي، روسي و اسپانيائي دسترسي يابند. 32 موسسه از برزيل، بريتانيا، چين، مصر ، فرانسه، ژاپن، روسيه، عربستان> سعودي، و آمريكا براي اجراي اين پروژه به ياري سازمان يونسكو شتافتند. اجراي اين   پروژه نخستين بار در سال 2005 به وسيله بزرگ ‌ترين كتابخانه ي جهان يعني كتابخانه کنگرس آمريكا  به يونسكو پيشنهاد شد. كتابخانه ي الكترونيكي
جهاني به آدرس
 
www.worlddigitallibrary.org  يا http://www.wdl.org/en/
در دسترس كاربران مي باشد شرکت گوگل و بنياد قطر هر کدام با سه ميليون دلار، بنياد کارنگي با دو مليون  دلار، دانشگاه علم و تکنولوژي ملک عبدالله با يک ميليون دلار و شرکت ماکروسافت با يک ميليون دلار کمک،‌ از جمله پشتيبانان مالي اين طرح هستند کتابخانه ديجيتال جهان جلوه‌هاي فرهنگي نقاط گوناگون
جهان را به  چندزبانه و رايگان در اختيار کاربران قرار مي‌دهد 


لینک به نوشته  |   
 
  تگرگ     شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388-17:6-فرناز  
روز چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت ماه  طوفان و رگبار و رعد و برق و صاعقه و در نهایت تگرگ بی سابقه ای در شمال شهر تهران رخ داد. قبل از ریزش بی امان تگرگ برخورد صاعقه به خرپشته یک ساختمان نوساز ۵ طبقه در منطقه دولت سبب خرد شدن سنگ نمای ساختمان و سقوط آن بر روی یک دستگاه خودروی رنو و در نتیجه خرد و خاکشیر شدن شیشه عقی خودرو گردید. بعد از آن تگرگ بی امانی شروع به باریدن کرد که سر و صدای وحشتناکی داشت و هر چه در دامنه کوههای منطقه بالاتر می رفتید اندازه تگرگها بزرگتر بود. تصاویر زیر مربوط به اندازه تگرگها در منطقه ابتدای دربند و نیاوران است. اندازه تگرگها به طور متوسط به اندازه یک فندوق درشت بود.( روی عکسها برای درشت نمایی کلیک کنید)

tagarg1

تصویر ۱

 

تصویر ۲

تصویر ۳

 


لینک به نوشته  |   
 
  خرمگس     چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388-15:38-فرناز  
خر مگس دور خودش می پیچد و توی هوا گیج و گول چرخ می زند. در و پنجره ها را باز می کنم تا راه عبورش به سمت نور باز بشود. خرمگس ویز ویز می کند و شتاب بر داشته و محکم به پنجره بالای در می خورد. گیج بود٬ گیج تر هم میشود. دوباره ویز ویز می کند و توی هوا دور خودش چرخ می زند و زیگزاگی پرواز می کند. با یک روسری بزرگ سعی می کنم به سمت پنجره هدایتش کنم. تا نزدیک در پیش میرود٬ فضای باز را می بیند اما شاید از وحشت ضربه قبلی عقب نشینی می کند. کلافه شده ام اما از رو نمیروم. با روسری باز به سراغش می روم. این بار بلند میشود. پنجره کاملا بازاست و فضای وسیعی برای عبور خرمگس وجود دارد. از عقب شتاب بر میدارد. یک نفس عمیق می کشم. مطمئنم این دفعه دیگه از اتاق خارج می شود و آماده میشوم تا سریع درب و پنجره را پشت سرش ببندم. با سرعت هرچه تمام تر با چارچوب برخورد میکند. حالا این منم که گیج شده! چطور ممکن است آن فضای بزرگ را برای عبور نبیند و این طور مستقیم به چهارچوب برخوردکند!!؟

خرمگس

تسلیم میشم و می نشینم. به تلاش دیوانه وار و بی هدف خرمگس برای رسیدن به نور و فضای آزاد نگاه می کنم. اگر من جای خرمگس بودم به جای اینکه اینهمه دور خودم بچرخم یک لحظه تامل می کردم تا راه خروج را پیدا کنم. احساس خوب انسان و عاقل بودن می کنم اما چند لحظه بعد پشیمان می شوم.

آیا من عاقلم؟ آیا همه ما انسانها عاقلانه رفتار می کنیم؟ آیا هیچ کداممان خر مگس وار تفکر نمی کنیم؟ هیچ وقت دور خود در یک مسیر اشتباه نمی چرخیم و نمی چرخیم  و بزرگترین فرصتها را در گیجی چرخ زدنها از دست نمی دهیم؟

به خر مگس نگاه می کنم. حتما هدفی از خلقت آن وجود داشته است. مثلا کمک به تجزیه مواد آلی بازمانده در طبیعت و کمک به گردش چرخه اکوسیستم. و یا شاید هدف وجودی خرمگس و ویزویزهای بلند آن تلنگر زدن به من و امثال من بوده است.

باد گرفته است و همراه آن خاشاک وارد اتاق می شود. بلند می شوم تا درب و پنجره را ببندم. از لای در نیمه باز و از کوچکترین فضای ممکن ٬ خرمگس راهش را به سمت نور پیدا می کند...

 


لینک به نوشته  |   
 
  رگبار بهاری     پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388-17:47-فرناز  

چند دقیقه پیش رگبار و طوفان و تگرگ بهاری تمام تهران را فرا گرفت. آسمان سیاه شد و باران مثل سیل از آسمان می بارید و آسمان می غرید و باد لای ساختمانها و درختها می پیچید. صحنه زیبا و در عین حال پر ابهتی بود. هم اکنون از شدت طوفان کم شده اما باران قشنگی می بارد. همین که طوفان آرام گرفت صدای پرندگان از همه طرف به گوش می رسید. به حیاط رفتم و زیر سقف ایوان ایستادم. برگها زنده شده بودند و درون باغچه ها آب جمع شده بود. یک کبوتر چاهی ، گنجشک و بلبل خرما را دیدم که هر کدام گودال آبی را یافته و درون آن زیر نم نم باران مشغول آبتنی و شستشوی پر و بالشان بودم. با دقت بیشتری به لابه لای شاخه های درختان نگاه کردم. تمام گنجشکها مشغول دوش گرفتن بودند.

بهار فصل زندگی است. فصلی تازه شدن، نو شدن. من متولد بهارم. متولد بهترین ماه بهار: اردیبهشت.

اردیبهشتی شدم و خودم را به دست باران سپردم و به میان حیاط رفتم. گذاشتم تا باران بهاری خیس و   تازه ام کند و ریه هایم نفس بکشند در این هوای خوش بهاری حتی اگر از دهانم بخار خارج شود.

 


لینک به نوشته  |   
 
  فاکس     دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388-18:39-فرناز  
گوشهام برای شنیدن صدای خوش دستگاه فکس خشک شد*

فکس میاد... فکس نمی یاد...فکس می یاد...


*: برگرفته از عبارت عامیانه " چشمم به در خشک شد. "

بعد نوشت: بلاخره فاکس رسید!

 


لینک به نوشته  |   
 
  سوزش بی صدا     سه شنبه یکم اردیبهشت 1388-15:33-فرناز  

چند روزی بود که هر موقع با موبایل غزل تماس می گرفتم انواع و اقسام پیغامهای عجیب و غریب را می شنیدم. تا اینکه دیشب خودش با من تماس گرفت و گفت که سیم کارتش سوخته بود. تعریف می کرد اول قدرت آنتن دهی پایین آمده، بعد پیغام Limited service روی صفحه ظاهر شده و سپس سیم کارت سوخته. پیگیر قضیه شده و متوجه شده که تمامی سیم کارتهای همراه اول به خاطر تعویض سیستمهای مخابراتی در نوبت و صف سوختن قرار گرفته اند. به عبارت دیگر هر کسی که روی صفحه گوشی او عبارت IR-TCI نقش بسته به زودی همین روزها است که دچار سوختگی شود. بنابراین توصیه شده که قبلا از اینکه این اتفاق بیفتد به مراکز همراه اول بروند و سیم کارت خودشان را تعویض کنند تا از سیستم جدید IR-TCM استفاده کنند. مراکز اصلی هم فقط صبحها باز هستند.

خیلی تعجب کردم. نه از اینکه مخابرات از سیستمهای جدیدتر استفاده می کند. بلکه از اینکه این کار را این قدر بی سر و صدا و بدون اعلام قبلی انجام می دهد. حداقل حق مشترکان همراه اول این است که یک اس ام اس از طرف مخابرات حداقل 15 روز زودتر دریافت کنند تا آمادگی این اتفاق را داشته باشند. من که هر روز اخبار مختلف را دنبال می کنم خبری مبنی بر این مساله حداقل به صورت خاص و مشخص و به زبان ساده  ندیده بودم. شاید این خبر در بین شاید خبرهای همراه اول مستتر شده بوده است.

بعدا چند نفر دیگر از دوستان نیز این مساله را تایید کردند. من هم بلافاصله دفتر تلفن گوشی خود را از حافظه سیم کارت به حافظه گوشی منتقل کردم. البته به نظرم این اقدام هم کافی نیست. آمدیم و گوشی هم به دلیلی خراب، گم و یا دزدیده شد. بازهم اطلاعات تماس از دست می رود. بهترین کار این است که حداقل مهمترین شماهه های تماس به دفتر تلفن کاغذی منتقل شود.

این جریان را هم اینجا نوشتم تا حداقل دوستان و آشنایان و کسانی که این وبلاگ را می خوانند نیز آمادگی سوزش! سیم کارتهایشان را داشته باشند و از قبل کارهای احتیاطی و پیشگیرانه را انجام دهند.

 

پینوشت: بلاتکلیفی هم بد چیزی است. تا می آیی برنامه ریزی کنی همه برنامه هایت به هم می خورد!

 

 


لینک به نوشته  |   
 
  12 سال بعد...     چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388-19:51-فرناز  

خوب یادم است بهار 76 را. آخرین روزهای فروردین ماه بود و آخرین روزهای حضور رسمی ما در سر کلاسهای درس به عنوان دانش آموز. 12 سال به عنوان دانش آموز پشت نیمکتهای مدرسه نشسته بودیم و حالا زمان خداحافظی بود. کنکور مرحله اول اردیبهشت برگزار می شد و بلافاصله بعد از آن امتحانات نهایی چهارم دبیرستان و نفس تازه نکرده نوبت کنکور آزاد و مرحله دوم می رسید. هر کدام پر از امید و آرزو بودیم برای روزهای بعد از دیپلم و پر از هراس و امید از نتایج کنکور. آن روزها مدرسه مان بهترین مدرسه شمال تهران و ما گل سرسبد و درسخوان ترین دانش آموزان بودیم و هر کدام در نهایت در دانشگاهی و رشته ای قبول شدیم و به سوی سرنوشت رفتیم و کم کم دوستانم را گم کردم و بعد از مدتی از همه آنها بی خبر ماندم.

...

از آن روزها 12 سال گذشته است. ویندوز 3.1 به ویندوز ویستا  تبدیل شده. از DOS دیگری خبری نیست و کامپیوترهای رومیزی آن زمان به موزه های آثار باستانی رفته اند. زندگی بدون اینترنت و موبایل برای اکثریت جامعه غیر قابل تصور شده است و موج فیس بوک به سرعت در حال پیش روی است. مدتها از فیس بوک اجتناب می کردم تا آنکه دیگر راه فراری باقی نماند. عضو شدن همان و پیدا کردن 33 نفر از 40 همکلاسی دبیرستان در ظرف دو روز همان!

 خیلی از دوستانم از ایران رفته بودند اما بودند گروهی که هنوز در ایران باقی مانده بودند. به همت مبصر کلاس و به بهانه بازگشت یکی از این دوستان به ایران و به لطف فیس بوک شنبه همین هفته قرارمان برای ملاقات قطعی شد.

به یکباره فاصله 12 سال فرو ریخت و خانمهای مهندس و دکتر و مدیر و ... امروز در قالب همان شاگردان شر و شور دیروز در جام جم گرد هم آمدند. حس خیلی خوبی داشتم. هر کس که از پله ها بالا می آمد ذوق زده می شدیم که کیست و شادمان در آغوشش می کشیدیم.

نازنین هنوز همان مبصر شیطان و خوش مشرب کلاس بود که همه ما را اداره می کرد...

فاطی همچنان شق و رق بود اما دست از شیطنتهای خاص خود برنداشته بود ...

عاتکه هم زیبا و خانم و با شخصیت و خوش رو. به خاطر دارم بار اول که دیدمش با خودم گفتم روز عروسی قشنگترین عروس می شود  ...

شقایق  همچنان خوشگل مانده بود و با همان لحن شیرین دوران مدرسه وقایع مختلف را تعریف می کرد...

سپیده تنها دکتر جمع حاضر جوابی و بامزگی خود را حفظ کرده بود...

بهاره که هیچگاه نمی توانستم او را بدون خواهرش به یاد بیاورم این بار تنها آمده بود و مثل آنروزها خونسرد بود.

اما بهار که تازه در آغاز راه مادر شدن بود همچنان نگاه مسئول و نگرانش را داشت و  خانم وار و مودب بود.

نرگس را اولین بار در کنار میز پینگ پنگ شناختم و با هم یک دست بازی کردیم. بعد از 12 سال شور و نشاط  و زبر و زرنگی اش را حفظ کرده بود.

نازنین م  را هیچگاه بدون خنده ای بر روی لب ندیدم. حتی بعد از سخت ترین امتحانات که جواب بعضی سولات را خراب کرده بود. خوشحال شدم که خنده بر روی لبش باقی مانده بود.

نگار همیشه آرام و ساکت بود و با علاقه به صحبتهای اطرافیان گوش می داد و هر وقت نیاز به کار داوطلبی بود جزء پیش قدمها بود. امروز نیز یک خانم هنرمند است که داوطلبانه همراه نازنین برای دادن سفارشها به کافی شپ مجموعه رفت.

و اما هاله که دیرتر از همه آمد. تا با همه روبوسی کرد و خندید صدایش من را به 12 سال پیش برد که ناگهان وسط کلاس از حرف بغل دستیهایش بلند بلند می خندید و ما را هم به خنده می انداخت.

هر کدام ما در زندگی امروز نقشی در جامعه داریم. برخی ازدواج کرده و خودشان مادر شده اند اما آن روز و در کنار هم همه این نقشهایمان را فراموش کرده بودیم. دوباره انگار بچه های کلای 3/1 و 3/2 ( شلوغترین کلاس مدرسه که سال بعد بعضیهایمان از جمله خودم را به کلاس دیگری فرستادند تا شاید کمی آرام شویم )  دور هم جمع شده بودند. آنقدر مشغول خوش و بش شادمانه و پر سرو صدا بودیم که ابتدا گارسونها تذکر دادند تا آرام شویم و وقتی افاقه نکرد مدیر سالن را آوردند. یک دفعه احساس کردم 14 ساله هستم و خانم کیا و خانم باغی ( ناظم های مدرسه مدرسه) رفته اند مدیر مدرسه را آورده اند و همین الان است که از مدرسه اخراج شویم. نازنین وظیفه مبصری اش را خیلی خوب انجام داد و یکبار دیگر ( شاید برای دفعه 1001) قول داد تا ما را ساکت کند...

نازنین می گفت فرناز خیلی وقت است که تو را ندیده ام.

 گفتم 12 سال!

 گفت زمان طولانی ای است.

 گفتم این یعنی آنهایی که زمانی که ما دیپلم می گرفتیم و کنکور داشتیم امسال کنکوری هستند...

آن روزها که از هم جدا شدیم همه در حال و هوای کنکور و تست و رتبه و انتخاب رشته و دانشگاه بودیم. انگار که همه آینده ما به همین عوامل بستگی دارد. در تمام این سالها نگران بودم. در کنکور رتبه ام سه رقمی نشده بود. می ترسیدم انتخاب غلطی در رشته و دانشگاه کرده باشم. ته دلم می ترسیدم عقب مانده باشم. می ترسیدم که با کم کاری در روزهای پیش از کنکور آینده خود را خراب کرده باشم. و زمانی که مسئولیتهای غیر مرتبط با درس و کارهای جانبی را قبول می کردم می ترسیدم که اشتباه کرده باشم.

خوشحالم که دوستانم را دیدم. دیدن آنها  خارج از حال و هوای کنکور به من آرامش داد. سرنوشت من و هر کدام از آنها همانی شد که باید می شد. و اینکه من نرسیدم یک دور کامل تستهای ریاضیات جدید و یا جبر را بزنم عملا هیچ تاثیری در زندگی آینده ام نداشت...

تصمیم داشتم تا اطلاع ثانوی ادامه تحصیل ندهم و به کارهای دیگر بپردازم. حالا با خیال راحت این تصمیمم را عملی می کنم و ته دلم دیگر نگران نیست.

اما جای بقیه دوستانم که نتوانسته بودند بیایند خیلی خالی بود. ای کاش فرصتی پیدا می شد که همه همه دور هم جمع شویم

اما فیس بوک:

پشت سر فیس بوک خیلی حرفها می زنند. از خوب تا بد. من به هیچ کدام از این حرفها کاری ندارم. اما مطمئنم که نیت حداقل یکی از پدیدآورندگان آن خیر بوده که در نتیجه آن نیت امروز دوستانی که همدیگر را گم کرده بودند یکدیگر را یافته و در کنار هم جمع شدند.

و مطلب پایانی:

امسال عاطفه و دوستانش کنکوری هستند. این مطلب را بیشتر به یاد عاطفه نوشتم. عاطفه جان 12 سال دیگر تو هم برای کنکوریهای آن زمان از سرنوشت خودت و دوستانت بنویس اما به خاطر داشته باش دانشگاه همه آینده تو نیست و عوامل خیلی مهمتری آن را تعیین می کنند.


لینک به نوشته  |   
 
  امیر جعفری یا فرهاد جعفری؟     سه شنبه هجدهم فروردین 1388-10:44-فرناز  
بعضی وقتها یک سری از حوادث و وقایع و اسامی چنان وجه مشترک مشابهی با هم پیدا می کنند که کاملا با یکدیگر قاطی پاطی می شوند. نمونه اش همین دیروز عصر اتفاق افتاد:

چند روز پیش با نازنین راجع به  ملاقاتی که با این آقا و آرتمیس  و بحثی که راجع به کافه پیانو و فرهاد جعفری داشتیم صحبت می کردم. نازنین می گفت که مدتی است دیگر چندان خبری از فرهاد جعفری نیست و ظاهرا تب کافه پیانو خوابیده است.

این جریان گذشت تا دیروز یک مصاحبه از فرهاد جعفری را در سایت تابناک خواندم و لینکش را برای نازنین و آرتمیس ارسال کردم. توی پیغامم هم نوشتم امیر جعفری پیدا شد!

حالا چرا امیر جعفری؟

راستش این مساله هم برای خودم جالب بود. این روزها بحث انتخاب سرمربی تیم ملی فوتبال داغ داغ است. از قبل از عید زمزمه هایی مبنی بر جانشینی مایلی کهن به جای علی دایی شنیده می شد. این مساله بعد از باخت ایران به عربستان و برکناری علی دایی قوت گرفته بود.

دیشب همان موقع که برای نازنین لینک فرهاد جعفری را می فرستادم خبر قطعی سرمربیگری مایلی کهن را شنیدم. اما اینکه مایلی کهن چه ربطی به امیر جعفری و فرهاد جعفری دارد بر می گردد به فیلم مکس و کاراکتری که امیر جعفری در آن بازی می کرد: یک مربی فوتبال که خیلی شبیه مایلی کهن بود!

اگر این سه موضوع فرهاد جعفری٬ امیر جعفری و مایلی کهن را در مخلوط کن ذهن بریزید نتیجه همین می شود که به نازنین و آرتمیس پیغام می دهید که امیر جعفری پیدا شد و لینک کافه پیانو را ارسال می کنید و همه حواستان هم به فوتبال است و منظورتان از پیدا شد هم مشخص شدن سرمربی تیم ملی فوتبال است!

  

امیر جعفری و شریفی نیا

امیر جعفری و محمد رضا شریفی نیا در نمایی از فیلم مکس

 مایلی کهن

مایلی کهن

امیر جعفری

امیر جعفری

فرهاد جعفری

فرهاد جعفری 

 


لینک به نوشته  |   
 
  نوشتنم نمی آید...     جمعه چهاردهم فروردین 1388-12:24-فرناز  
نوشتن هم حال و هوای خودش را می طلبد. بعضی وقتها مطالب پراکنده در ذهن جولان می دهند اما کلمات مناسب برای بیرون ریختن آنها وجود ندارد.

می خواستم از کلاه قرمزی و آقای مجری بنویسم. از اینکه چرا آقای مجری را دوست دارم و به تمام مجریهای کودک و نوجوان ترجیح میدهم.

می خواستم از سیزده به در و نحسی سیزده بنویسم.

می خواستم یک شوخی و دروغ و سیزده را بنویسم.

می خواستم از تخت جمشید و ایران باستان و دوران پارینه سنگی و مرد نمکی بنویسم.

می خواستم از تاریخ طبری و کتابهای طالع بینی و فالهای تاروت بنویسم.

از هر کدام که خواستم بنویسم نه توانستم که مطلب را شروع کنم و نه آن را بپرورانم و نه به پایان ببرم.

در نهایت به این نتیجه رسیدم که نوشتن هم دل و دماغ و حال و هوای خودش را می طلبد که فعلا ندارم.

پس صبر می کنم تا دوباره دستم به نوشتن برود...


پیوست ۱: همین الان ذهن منطقی و ریاضی من یک مطلبی را کشف کرد و متاسفانه احساس خوبی از این کشف ندارم. یک جورایی هم بهم برخورده. کاشکی این ذهن ریاضی بعضی وقتها تعطیل می شد یا می شد دکمه استند بای براش نصب کرد.


لینک به نوشته  |   
 
  سوپ قارچ و جو و شیر     پنجشنبه ششم فروردین 1388-19:18-فرناز  

یکی از کارهایی که خیلی دوست دارم آشپزی توی آشپزخانه ای است که اختیار آن کاملا در دستم باشد. به عیارت دیگر همین که چشم مادرجان را دور می بینم دست به پخت غذاهای جدید و غیر جدید با طعم ها و عطرهای جدید می زنم. آشپزخانه برای من حکم همان آزمایشگاه شیمی را دارد و با استفاده از تمام قوانین انتقال حرارت، جرم و خواص مواد به اضافه دستور العملهای تغذیه سالم مشغول پخت و پز می شوم. یکی دیگر از جذابیتهای این کار در این است که فرمولاسیونهای جدید ( به قول ما مهندسین شیمی) برای غذاها پیدا می کنم و این فرمولاسیونها به قول آشپزهای قدیمی بر مبنای اندازه گیری چشمی،حسی است.

امروز هم از همان روزها بود.

مادرجان از صبح زود منزل نبودند. قصد داشتم دو نوع غذا را امتحان کنم اما چون فقط من و شاهرخ در خانه بودیم و اشتهای هر دوی ما ظرفیت محدودی دارد یک نوع را بیشتر نپختم که خیلی هم جدید نیست:

 

دستور پخت سوپ قارچ و جو

مواد لازم

پیاز بزرگ 4 عدد

سینه مرغ 1 عدد

جو پرک شده تقریبا سه مشت

ورمیشل ریز کمتر از یک مشت

هویج 4 تا 5 عدد

شیر یک لیوان

قارچ 4 یا 5 عدد

 

روش پخت

صبح اول صبح پیازها پوست کنده بدون آنکه قاچ کنید درسته با سینه مرغ  با آب فراوان درون قابلمه ترجیحا از نوع تفال بار بگذارید. کمی نمک ( نه زیاد) به آن اضافه کنید و زیر قابلمه را کم کنید تا آرام آرام بپزد.  بعد بروید دنبال کارهای دیگر. گلدانها را آب بدهید.  ظرفهای شیرینی عید را که خالی شده است پر کنید. روی میزها را دستمال بکشید. سالن پذیرایی و به خصوص جلوی مبل و صندلی ها را که مهمانها خرده آجیل ریخته اند جارو برقی بکشید. به این ترتیب سه چهار ساعتی مشغول هستید. یک سر به قابلمه بزنید ببینید پیازها و مرغ خوب پخته اند یا نه ؟ اگر هنوز جا دارد که پخته شوند می توانید به کارهای دیگرتان برسید مثلا ظرفهای شسته شده را جمع کنید. بقیه منزل را گردگیری کنید و ...

دیگر 100% مرغها پخته اند. مرغها را از آب آن خارج کرده و درون ظرف درداری بریزید. پیازها را نیز درون غذاساز با تیغه فلزی بریزید. هویجها را پوست کنده چند قاچ زده و روی پیازها بریزید. دستگاه را روشن کنید و اجازه دهید تا هویجها ریز ریز شوند( یا اینکه پیازها را جدا له له کرده و هویجها را با دنده ریز روی آن رنده کنید). مخلوط هویج و پیاز را به آب مرغی که در حال جوش است اضافه کنید. اگر آب مرغ کم است به آن آب جوش سماور ( تاکید می کنم آب جوش سماور و نه آب داغ شیر ظرفشویی!) تا حدی که نیاز است اضافه کنید. جوی پرک شده را نیز به آن اضافه کنید. جو و هویج مدت پختشان طولانی تر است بنابراین زودتر از بقیه مواد باید افزوده شوند. یکی دیگر از نکاتی که سبب می شود تا سوپ خوبی داشته باشید همزدن به موقع آن است. در ایتدا که سوپ رقیق است و لعاب نینداخته نیازی به همزدن مداوم نیست. کمی که جوها پر بازکردند اگر لازم بود کمی اندکتر از یک مشت ورمیشل به آن بیفزایید تا سوپ کاملا لعابدار شود. در تمام مدت زیر قابلمه اگر کم باشد سبب می شود تا سوپ اندک اندک جا بیفتد و مواد داخل آن کاملا پخته شود.

زمانی که سوپتان کاملا لعاب انداخت قارچهای ورقه ورقه شده را به آن اضافه کنید.

من همیشه یک لیوان شیر سرد را در مرحله آخر بلافاصله بعد از اضافه کردن قارچها به سوپ اضافه می کنم. این کار سبب ایجاد شوک دمایی درون سوپ می شود که در نتیجه محتوای آن حالت ترد و دلپذیری زیر دندان پیدا می کند. از این مرحله به بعد باید دائم سوپ را هم زد تا ته نگیرد و یکنواخت جا بیفتند.

نکته مهم دیگر این است که در ابتدای پخت حتما باید درب قابلمه را گذاشت. اما در انتهای آن که هدف جا انداختن سوپ است باید درب آن را برداشت.

 

سوپ شما آماده است. اگر دوست داشتید می توانید به آن آبلیموی تازه یا جعفری خرد شده تازه اضافه کنید. اما این سوپ بدون این افزودنی ها هم طعم دلپذیری دارد.

حیف که نازنین دوربین را برده بود و گرنه عکس آن را اینجا می گذاشتم. رنگ بندی سفید و نارنجی اندکی کرم رنگ این سوپ نیز ظاهر اشتها برانگیزی نیز دارد. به علاوه عطر بلند شده از قارچها نیز می تواند اشتها آور موثری باشد.

 حالا می توانید سوپ را در کنار خانواده و دوستان و آشنایان صرف کنید.

نوش جانتان .

  


پیوست: دیروز یادم رفت دو تا نکته را اضافه کنم:

۱- در مورد سوپ اگر دوست داشتید سینه مرغ پخته شده را رشته رشته کنید و به آن اضافه کنید و گرنه با یک غذای دیگر مصرف کنید.

۲- به کمک دوستانی که در پست قبلی نظر دادند جواب مسابقه که گل با ق است را پیدا کردم: قرنفل و قاصدک

دیگر محال است اسم این دو تا گل را فراموش کنم.


لینک به نوشته  |