تبليغاتX
گاز نگیر
شمارنده





Powered by WebGozar

شبکه خبری صنایع غذایی ایران
گاز نگیر
از هر دری سخنی

  الان از تجریش می آیم . برای خرید بعضی از اسباب و لوازم حج رفته بودیم . جوراب نخی سفید ، پارچه برای مقنعه ، دمپایی سفید ، شامپو برای مصرف  خودم ، دو متر کش ، طناب ، رنگ مو برای عمه کوچیکه و کرم ضد آفتاب  ...

    مثل همیشه لباس پوشیده بودیم . مانتو و شلوار به نسبت ساده با یک شال بزرگ رنگ روشن ( چون شب هست و لباس سر تا پا تیره فوق العاده در شب خطرناک ! ) .لذت خرید ، وقتی که می دانی چه می خواهی بخری ، رفت و آمد و خرید و فروش ، چراغهای روشن مغازه ها برای من که چندین هفته است به شدت سرم توی درس و کتاب و کامپیوتر و ماشین حساب است ،  تفریح و تنوع خوبی بود و خستگی ام را در می کرد .

    توی حال و هوای خرید بودیم که یک دفعه احساس کردم مه رقیق سیاهی از زیر پایم رد شد . از مغازه که بیرون آمدیم پیاده رو فوق العاده خلوت شده بود . نتوانستم بفهمم چرا ؟

   از کمی جلوتر صدای بلند زنی که گریه می کرد می آمد. به آن سمت رفتیم . مادری بود با سه فرزند یک ، سه و 9 ساله که گشت ارشاد به روسری عقب رفته اش گیر داده بود . زن فریاد می زد "اگر زنی با سه بچه که هر کدام بهانه ای می گیرند بیرون بیا و آنوقت ببین می توانی به جزئیات حجابت توجه کنی؟" . بچه ها ترسیده بودند و کودک یک ساله گریه می کرد.

    از ترس آنکه به شال بزرگ روشنم گیر بدهند به سرعت از آنجا رفتیم .

   آیا احساس امنیت می کردم ؟ آیا خیالم راحت بود با وجود گشت ارشاد دیگر کسی کیف قاپی نمی کند و پولهایم در امان است ؟ آیا وقتی با گوشی موبایل حرف می زدم نگران نبودم که ناگهان گوشی را بقاپند ؟ آیا دیگر کسی تنه نمی زد و متلک نمی گفت ؟ آیا من در امنیت کامل اجتماعی بودم ؟

     اگر در امنیت بودم پس چرا می خوستم زودتر برگردم ؟ چرا از درون احساس سرما می کردم ؟ چرا دیگر از خرید لذت نمی بردم ؟

     کسی جواب سوال مرا می داند ؟   




نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 توسط فرناز

هر وقت گروهی از خانمها به هم می رسند بلافاصله بعد از سلام و احوال پرسی اولین موردی که در مورد آن گفتگو می کنند چاقی و لاغری است . 

-         سلام مریم جون . خوبی ؟

-         -قربونت . تو چطوری ؟ مگه اینکه عروسی بشه ما همدیگه را ببینیم.

-         ممنون خوبم .آره والا ! خیلی وقت بود همدیگه را ندیده بودیم.  راستی  از در اومدی تو نشناختمت. چقدر لاغر شدی . خوش به حالت . رژیم داری ؟

-         رژیم که نه ! ولی دستور غذایی دکتر ... را اجرا می کنم .

-         چه خوب! من که این ماه 2 کیلو اضافه کردم! دستورش را به من هم بده . نگاه کن! اون خانمه که داره با مادرشوهر لیلا سلام علیک می کنه سهیلا نیست ؟

-         چرا خودشه ! ای وای چقدر چاق شده !

( و این گفتگو ادامه دارد ...)

 

دور هم جمع شدن آقایان هم معمولا منجر به بحثهای داغ سیاسی یا تجاری می شه . معمولا با چنان شدت و حدتی در مورد سیاست بحث می کنند که اگر یک ناظر خارجی به تماشای گفتگوی آنها بنیشنید گمان می برد که با جمعی از وزرا و وکلای مملکت طرف شده است. جالب هم اینجاست که هر کدام اطلاعات غلط و یا ناقص خود را با چنان اعتماد به نفسی تفسیر و توجیه می کنند که گویا تنها ناجی  بوده و کلید حل تمام مشکلات را دانند.

 

بین جوانتر ها هم اعم از دختر و پسر علاوه بر موضوعات فوق کل کل مدل گوشی موبایل و MP3 و MP4 هم داغ است .

 

یکی دیگر از موضوعات داغ که فصلی می باشد و بعد از اعلام نتیایج کنکور شدت بیشتری می گیرد بحث کنکور و این که فلانی کجا قبول شده و شایعات پیرامون آن است . دوستی دارم که دو سالی از من بزرگتر است و زمانی که برای کنکور درس می خواندم و نگران نتیجه آن و حرفهای مردم بودم به من می گفت :" به حرف مردم اهمیت نده ! اگر یک دانشگاه خوب و رشته خوب قبول بشی می گویند که اگر آن طور که فلانی شب و روز درس خواند ، خر هم درس می خواند همان جا قبول می شد و هنری نکرده ، و اگر نتیجه دهان پر کنی نگیری و در یک رشته ناشناخته تر قبول شوی  می گویند فلانی چقدر خنگ است که این همه هم که درس خواند به جایی نرسید ! " 

 

این همه مقدمه گفتم تا جریانی را که همین چند وقت پیش رخ داد تعریف کنم :

 

مدتی قبل دوستی مشترک  من و خواهرم را به مراسم سالگرد وفات پدربزرگش که در یکی از تالارهای مجلل برگزار می شد دعوت کرد . دور میزی که ما نشسته بودیم چند دوست خانوادگی دیگر هم بودند و تمام مدت به جای خواندن فاتحه و یا حداقل یک صلوات برای شادی روح آن مرحوم ، در مورد انواع رژیم از رژیم آب  درمانی گرفته تا رژیم دکتر فلانی و رژیم ابن سینا و... صحبت می کردند و با کمال افتخار اعلام می کردند که روزی فلان قدر کالری بیشتر نمی خورند ! این وسط خرمایی را هم که دور می گرداندند قبول نکردند و ساعتی هم در مورد میزان کالری خرما صحبت کردند. من و نازنین هم که خرمایی برداشته بودیم مانده بودیم چه کنیم .

و از این که ما در بحث آنها شرکت نمی کردیم به این نتیجه رسیده بودند که رژیم غذایی خوبی را نمی شناسیم و انواع توصیه ها را به ما کردند . تا سر شام !

زمان شام من و خواهرم به عادت خانوادگی که شبها سبک غذا می خوریم در حد رفع گرسنگی غذا کشیدیم  و مطمئن بودیم این جماعت رژیم دار حتما اندکی سالاد کشیده اند و از ترس اینکه به ما متلکی نپرانند در گوشه ای دیگر مشغول صرف غذا شدیم که ناگهان خواهرم متوجه یکی از آنها شد که ظرف دسر پری را از روی میز برداشته و می برد. نگاهی به میزی که قبلا دور آن بودیم انداختیم ! چند دیس برنج روی میز بود و بشقاب غذای هر یک از آنها به قاعده کوه اورست پر از غذا ! و چونان قحطی زدگان آفریقایی با حرص و ولع مشغول بلعیدن گوشت و چلو و  دسر  بودند !

sham( تصویر فقط جنبه تزیینی دارد)

 




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 توسط فرناز

۱- پایان نامه ای که برداشتم بیچاره ام کرده است . درست عین یک بچه تخس که هم دوستش داری و شیرین است و هم اذیتت می کند و در واقع این مسابقه با زمان از یک طرف ( که مهلت مشخصی برای انجام کار هست ) و محافل علمی دنیا ( که هر لحظه ممکن است درست روی همان زمینه ای که وقت گذاشتی و داری کار می کنی یک دفعه مقاله بیرون می دهند )که اذیتم می کند. موضوعات بومی کمتر دلهره دوم را دارند .

۲- چند وقت پیش امکان یک کار خیلی خوب در یکی از شهرهای جنوبی برای بعد از فارغ التحصیلی که هفته ای یکروز بود و مزایای عالی داشت پیدا کردم . بلافاصله در همان هفته خبر خودکشی (؟) دختری پزشکی در بازداشتگاههای امر به معروف همدان پخش شد . بدجوری ترس به جانم انداخت این خبر که آیا ارزش دارد این کار را قبول کنم ؟ و از شهر و خانواده ام دور شوم ؟ و ....

   به هر حال هربار که خبر و تحلیل جدیدی راجع به این خبر و این پزشک جوان می خوانم عجیب به یاد رمان " استخوانهای دوست داشتنی " می افتم . بهتر است ماموران ارشاد همدان ه این دختر را بازداشت کردند مراقب قندیلهای یخی که اتفاقا در زمستان همدان زیاد دیده می شود باشند( رجوع شود به همان رمان استخوانهای دوست داشتنی )

۳- دنبال اهنگهای کلاسیک کارتونهای والت دیزنی می گردم . هرچه قدر مجموعه اهنگهای تارزان را گوش می کنم سیر نمی شوم . اگر کسی موسیقی متن دزدان دریایی کارائیب را سراغ دارد آدرسش را به من بدهد .

۴- چند روز گذشته مروری داشتم بر کتابهای " جان کریستوفر " به خصوص سه گانه کوههای سفید و داستان بلند نگهبانان . دنیایی که کریستوفر تصویر می کند دنیای عجیبی است و امروز که در ترافیک نمایشگاه گیر کرده بودم درک می کردم چرا کریستوف در کتابهایش آینده ای بازگشته به دوران عقب و روزگاری که مردم تنها به کشاورزی و تجارت می پردازند را تصویر کرده است .

۵- از ترافیک نمایشگاه گفتم پس باید اضافه کنم که امسال اولین باری که به نمایشگاه الکامپ نرفتم . بی رونقی و رکود دو سال گذشته آن حسابی توی ذوقم زده بود و بعید می دانم این بار هم چنگی به دل بزند .




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم آبان 1386 توسط فرناز
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه

Blog Skin