۱- در دوران مدرسه٬ وقتی تکالیفم زیاد می شد و سرسام می گرفتم که کدام را اول امجام دهم ٬گمان می بردم دوران بزرگسالی و تحصیل در دانشگاه همان دوران آرامش و فراغ بال است که لازم نیست جوابگوی کسی باشی و درس را با علاقه می خوانی.
۲- زمانی که پایان نامه را می نوشتم نیز گمان می بردم دیگر هیچ گاه کارهایم این قدر درهم فشرده نمی شود و هیچ کار دیگری به این سختی نخواهد بود و هیچ ضرب الاجلی برای انجام کارهای تحقیقاتی نیست و زمان بندی دست خودت است.
۳- در طی چند روز گذشته به تمام خیالهای باطلم خندیده ام. چندین کار مختلف را با فاصله های زمانی نزدیک به هم تحویل دهم که سرسام شده بودم کدام را اول انجام بدهم. کار تحقیقاتی را دست گرفته ام که هر چه بیشتر در آن غرق می شوم بیشتر علاقمند می شوم و اصلا دلم نمی خواست اولین گزارشم سر هم بندی شده باشد. واقعا وقت کم می آورم و به خیلی از کارهای روزمره ام هم نمی رسم. ساعتی پیش دوستی تماس گرفت و گفت چرا اس ام اس ها را جواب نمی دهم. متوجه شدم دو روز است موبایلم را در کیفم گذاشته و نگاه نکرده ام.
۴- از همه دوستان عزیزی که به فراخوان پست قبلیم جواب دادند سپاسگزارم. نمی دانم دامنه اینکار تا کجا پیش خواهد رفت. شاید هم متوقف شده و گسترش پیدا نکرده است. به هر حال بعداْ تحلیلم را در مورد جنبشهای وبلاگی سر فرصت می نویسم.
۵- در این مدتی که سرم شلوغ بود چندین آزمایش انجام داده ام و چند نوع ماده غذایی جدید که تحت عنوان health food در دنیا شناخته می شود ابداع کرده و روی فرمولاسیون یک نوع کرم بهداشتی دست و پا کار کرده ام. نتیجه آزمایش امروزم به نظر می رسد که مقبول تر از دفعات قبل شده و شاید اگر بتوانم امکانات آزمایشگاهیم را افزایش دهم بزودی مقاله ای هم در این زمینه بنویسم.
6- همین الان طوطیم دسته بهترین کیفم را جوید. شما اگر به جای من بودید چکار می کردید؟ آیا اصلا می شود یک طوطی کوچک را دعوا کرد؟ آنهم درست وقتی که تا می خواهید دعوایش کنید در چشمهایتان نگاه مظلومانه اش را می دوزد و می گوید:" یک بوس! یک بوس بوس بده!"
این روزها سر به هر طرف می چرخانی صحبت از غزه و فاجعه انسانی است که در آن رخ می دهد و شبکه هایی که به جانبداری های خاص معروف بودند از جمله بی بی سی و سی ان ان هم صدایشان از این هم جنایت در آمده و به خصوص بی بی سی ۲۴ ساعت مشغول کوبیدن دولت بریتانیا است که چرا هیچ غلطی نمی کند. به هر کانالی که سر می زنی تصاویر خونین کودکان و نوجوانان غزه را پخش می کنند و وا اسفای همه برای کودکان جنگ بلند است.
امشب خانه مادربزرگ بودم. خانه مادربزرگم هالی دارد که ستونهای اصلی خانه دیوارهای آن هستند. وسط هال میزی است که وقتی همه دور هم جمع می شویم کش می آید و میز ناهار خوری می شود. زیر آن میز مامن تمام بچه های فامیل در نسلهای مختلف بوده که زیر آن پناه گرفته و بازی می کردند. امشب توی هال ایستاده بودم و با دقت به آن نگاه می کردم. ذهن من به سالها پیش بازگشت. هال همان هال بود. با این تفاوت که آن سالها یک ساعت دیواری هم بر دیوار بود که امروز نیست. تمام خاطرات کودکیم زنده شدند. تمام شبهای بمباران که که همه به این هال پناه می بردند و به دیوارهایش تکیه می زدند و چقدر می ترسیدم من که مبادا کسی به جای دیوار بر درها تکیه زده باشد و چه ترسناک می شد زیر میز آنگاه که کسی به زیر آن رفته بود و می ترسیدم که بمبی فرود آید و آنکه در زیر میز است بمیرد. وحشت وجودم را می گرفت وقتی عمه ام با چراغ کوچک نفتی به آشپزخانه می رفت تا زیر گاز را کم کند و یا به اتاق می رفت تا کتاب دعایی را بیاورد و گمان می کردم جنگنده های بعثی شعله ضعیف و لرزان چراغ نفتی را خواهند دید و بر سرمان بمب خواهند ریخت.
شبی را به یاد می آورم که مادربزرگ دیگرم بیمار و در بیمارستان بستری بود. مادر و پدر نزد وی بودند. و ما پیش این مادربزرگ مانده بودیم. باز هم صدای آژیر قرمز و باز هم خاموشی. به ناچار به هال پناه بردیم. شب سرد پاییزی بود. این بار وضعیت قرمز طولانی تر از همیشه بود و انتهایی نداشت. صدای ضد هوایی ها و غرش هواپیماها به وضوح شنیده می شد. بگویم ترس؟ وحشت؟ بیم؟ هراس؟ نه که حس نا امنی فرایم گرفت. اگر مامان و بابا متوجه وضعیت قرمز نشده باشند و پناه نگرفته باشند چه؟ اگر جتهای بمب افکن چراغ روشن ماشین آنها را دیده باشند چه ؟ وای اگر زبانم لال...
جرات نمی کردم به بقیه احتمالات فکر کنم. به برادر دو ساله ام نگاه می کردم. به خواهر ۵ ساله ام. حس مسئولیت سنگینی را می کردم. اینکه باید از آنها در صورت وقوع تمام حوادث ناگوار حمایت کنم. تمام باعث و بانیان جنگ را نفرین می کردم.
نمی دانم چند ساعت گذشت. وضعیت سفید شده بود اما همچنان برقها قطع بود. مامان و بابا دیر کرده بودند و دلشوره تمام وجودم را فراگرفته بود. بالاخره آمدند. به خاطر ندارم چرا دیر کرده بودند اما مامان برایم کتابی خریده بود: " زندگی مادام کوری"
از خشم کتاب را به گوشه ای پرت کردم. خشم از تمام آتش افروزان. از تمام کسانی که در دنیا در برابر این جنگ سکوت کرده بودند. از تمام کسانی که می توانستند به آن خاتمه بدهند و نداده بودند. و از خودم که اینهمه ترسیده بودم. و از مامان و بابا که دیر کرده بودند.
بعدتر همین کتاب ٬ کتابی بود که در شبهای موشکباران می خواندم و از خواندنش نیرو و امید می گرفتم و آنگاه که ناچار از ترک خانه شدیم با خودم برده بودم.
خاطرات من به عنوان کودک جنگ٬ بسیار زیاد است اما من کودک خوش شانس جنگ بودم که گرچه بارها ناچار از ترک خانه و اقامت در چادر در کوهستانهای اطراف تهران شدیم٬ اما خانه ام را از دست ندادم٬ پدر و مادرم را از دست ندادم ٬ گرسنه و تشنه نماندم٬ زخمی نشدم٬ از تحصیلم باز نماندم هرچند که وحشت بمب و موشک و نا امنی را تا مغز استخوان حس کردم.
این روزها نمی توانم اخبار غزه را دنبال کنم چون به راحتی خود را می توانم جای کودکان آن بگذارم و وحشتشان را حس کنم.
خیلی از شما وبلاگنویسان هم کودکان جنگی هستید که امروز بزرگ شده اید و از جنگ جان سالم به در برده اید. به نام تمام کودکانی که امروز گرفتارند خاطراتتان را بنویسید هرچند که تلخ باشند. و ایکاش این خاطرات به زبانهای دیگر نیز ترجمه شوند بلکه آنها که می توانند کاری کنند و سکوت کرده اند اندکی وجدان درد بگیرند.
در بین دوستانم شاید سن امیر٬ نازنین٬ رضا قاری زاده٬ و یلدا و پیمان به روزهای جنگ قد بدهد. ایشان را به نوشتن آن روزها دعوت می کنم.
پینوشت ۱: سایر دوستانی هم که نامشان را نبرده ام هم می توانند در این فراخوان شرکت کنند.
پینوشت ۲: پیمان دعوت مرا لبیک گفت : بر بساطی که بساطی نیست...
پینوشت ۳: لینک دوستانی که به این درخواست پاسخ مثبت دادند:
اشباح سیاه و فراموش نشدنی روزهای کودکی من
وجدانهای خفته بیدار شوید!
غزه قتلگاه انسانهای غیرنظامی بیگناه و بی دفاعی شده است که در بازی سیاست جان میدهند.
در آستانه زادروز حضرت مسیح، پیام آور رافت و محبت، کودکان بیگناه غزه، به خاک و خون کشیده شدند و در گرسنگی می میرند.
وقت آن است که مجامع بین المللی و مدافع حقوق بشر ، به جای صدور بیانیه ها و قطعنامه های متعدد، دست به اقدامی عاجل در جهت ممانعت از بروز فاجعه دردناک انسانی در غزه نمایند.
ما بلاگرهای فارسی زبان اعتراض شدید خود را به اقدامات ددمنشانه ای که منجر به قتل عام مردم بیگناه غزه و به خصوص کودکان غزه شده است را اعلام میداریم و از مجامع مدافع حقوق بشر خواهان رسیدگی فوری می باشیم.
پاینده باد صلح
برقرار باد آزادی
Wake up and stand up for human rights
Gazza has become a ground for killing innocent and defenseless civilians, who are being killed as a result of political games.
During the time period of Jesus Christ, a symbol of passion and mercy, innocent and starving kids are drowning in pools of blood.
It is time for international and human rights organizations to not just issue resolutions, but to act immediately in order to prevent further human catastrophe in Gaza.
We the community of Iranian webloggers strongly condemn said cruel actions, which have caused the deaths of innocent people including children in Gazza. We demand immediate action from human rights/international organizations to immediately intervene and to stop the massacre.
Long live peace
Long live freedom
در بین روایتهای گوناگونی که داستان آفرینش را از آغاز روایت می کنند، روایت زیر را از همه به حقیقت نزدیکتر و تکان دهنده تر یافتم. توصیه می کنم اگر به داستان تولد جهان علاقه مندید متن زیر را چند بار و کلمه و به کلمه و با تامل بخوانید:
" در آغاز خلاء وجود داشت، شکلی عجیب از حالت تهی و عدم بدون فضا، زمان، ماده، نور و صدا. اما قوانین طبیعت برقرار بود و این خلاء شگفت انگیز، نیروی بالقوه ای در برداشت. یک داستان منطقاً از آغاز شروع می شود اما داستان گیتی متاسفانه هیچ اطلاعی درباره لحظه آغاز بدست نمی دهد. ما هیچ چیز درباره آغاز جهان نمی دانیم تا اینکه به یک میلیونیم از یک تریلیوم ثانیه می رسیم، یعنی زمان بسیار کوتاهی پس از انفجار بزرگ. هنگامی که دارید درباره تولد جهان، چیزی می خوانید یا می شنوید، در حوزه فلسفه قرار دارید. نویسنده یا گوینده دارد چیزهایی سر هم می کند. تنها خداوند می داند که در آن اولین لحظات چه گذشت!"
لئون لدرمن فیزیکدان معاصر آمریکایی
منبع: از موخره کتاب "تاریخچه زمان، از انفجار بزرگ تا سیاهچاله ها" نوشته پرفسور استفان هاکینگ ترجمه محمد رضا محجوب، شرکت سهامی انتشار
لینک مرتبط:
برای امیرعلی کوچولو قبل از اینکه جنسیتش معلوم بشه کاموا خریده بودم که پتوی نوزاد ببافم. خوشبختانه هم پتو و هم کفشهاش قبل از تولدش آماده شد اما دیگه فرصتی نموند تا از آنها عکس بندازم. تا اینکه این هفته خانه شان بودم و دوربین هم همراهم بود و از پتو عکس انداختم. قابل توجه کسانی که به بافتنی علاقه مند هستند: برای این پتو ۹۰ دانه سر انداخته و با میلگرد شماره۶ بافته شده است و در مجموع ۳ کلاف و نصفی که هر کلاف ۵۰ گرمی بوده استفاده شده است.نوع بافت کشباف است. برای دور دوزی هم از نوار کلفت ساتن استفاده شده است. هر چند رج یکبار دانه ها را دوباره شمرده تا دانه کم یا اضافه نکرده باشید.زمان دوختن نوار ساتن حتما لبه خارجی نوار را نیز بدوزید تا پتو درون نوار خود را جمع نکند. در انتخاب کاموا هم دقت کنید که دارای کمترین مقدار مواد مصنوعی باشدُ نرم بوده و رنگ آن آرامش بخش باشد. ترجیحا رنگهای سفید آبی ملایم صورتی ملایم و سبز کمرنگ توصیه می شود.

لینک مرتبط
تفاوت بیمار با بیمارنما در چیست؟ از کجا بفهمیم کسی که ادعای بیماری می کند واقعا بیمار است؟ اگر در اطراف خود کسی را داریم که هر روز مشغول ناله کردن و شکایت از وضع سلامتش است چگونه می توانیم متوجه شویم که واقعا بیمار است یا فقط به این طریق در صدد جلب توجه اطرافیان است؟ و اگر در دام بیمارنماها گرفتار شده ایم آیا راهی برای درمان و رهایی از آسیب ناشی از تجاوز عاطفی ایشان وجود دارد؟ و آیا شما هم در زمره کسانی هستید که ادای بیماران را در می آورید؟ و مانند یک هنرپیشه ماهر نشانه های یک بیماری مهلک را به نمایش می گذارید؟

در بین قفسه های کتاب شهر کتاب نیاوران به جستجوی کتابی درباره روشهای تکثیر کاکتوس پرداخته بودم که ناگهان با کتابی تحت عنوان " بیمار یا بیمار نما؟" نوشته مارک فلدمن و ترجمه بسیار خوب فرزانه طاهری مواجه شدم. گرچه این کتاب خطاب به پزشکان نوشته شده است تا تفاوت یک بیمار واقعی را با یک بیمارنما تشخیص دهند اما مطالعه آن سبب شد تا متوجه شوم که ما در جامعه ای زندگی می کنیم که اکثر افراد برای جلب توجه به شیوه های ناهنجاری از جمله بیمارنمایی رو آورده اند.
"...برخی از ما برای مقابله با مشکلات زندگی به اقداماتی از سر استیصال متوسل می شویم تا سلطه ای بر زندگیمان پیدا کنیم و از تصادم بپرهیزیم. خود را به بیماری زدن یکی از این اقدامات مستاصلانه است...تعدادی از بیماران ساختگی از اختلالات خورد و خوراک برای اعمال سلطه بر بدنشان و سوء استفاده از دیگران و محیطشان استفاده می کنند. به اعتقاد ما برخی موارد جوع عصبی در واقع از جمله اختلالات ساختگی هستند زیرا اغلب استفاده پنهانی از داروهای مسهل و مدر گزارش شده است...اندکند آنها که با بیماران ساختگی سر و کار داشته اند و در تار چسبنده ای که آنها می تند گرفتار نیامده باشند. این بیماران حکایتهای مصایب و پهلوانیهایشان را چنان به راحتی نقل می کنند که غالبا گوی سبقت را از چرب زبانترین کلاهبرداران می ربایند و همه طرفهای با حسن نیت را فریب می دهند که معمولا هم از پزشکان شروع می شود... و دائم به دنبال مشارکت کنندگان جدید می گردند و آن فریب را آنقدر بزرگ می کنند تا آنکه یکی از بدام افتادگان متوجه اصل قضیه شود."

