دیشب توی خواب با اونی که نباید اسمش را برد درگیر شدم. سر اینکه چرا به جای اینکه مسابقات اسکی و لژ سواری را از تلوزیون ملی نگاه کنم از ماهواره دیدم که به حقیقت داشت نشون می داد تیم ما داره می بازه. اسمش را نبر هولم داد و پرتم کرد توی ماشین. می خواستم بگم اگه ماهواره نباشه و داداش مریضم قرار باشه فقط تلویزیون ایران را قرار باشه ببینه سر یک هفته دق می کنه. اما وقتی توی چشمای پلیدش نگاه کردم فهمیدم کسی که با خیال راحت آدم می کشه مریضی انسانها براش اهمیتی نداره.
با ناراحتی بیدار شدم. عصبانی از اینکه چرا جوابش را ندادم و جلوش نایستادم.بعد فهمیدم برای اینکه سلاح موثر نداشتم. این دفعه باید حتما چوبدستی هری پاتر را قرض بگیرم.
نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم شهریور 1388 توسط فرناز


