می خوام همین الان یک تاکسی بگیرم و برم فرودگاه و سوار اولین هواپیما بشم و خودم را برسونم هانوور کنار تختش و دستش را بگیرم تو دستم و بوسش کنم و کنارش باشم.
اما نمی شه ...
من اینجا توی این شهر گیر کردم. این پاسپورت قهوه ای بی اعتبارترین پاسپورتها است. و اگر بخوام بهش برسم حداقل ۳ ماه دوندگی داره تازه معلوم نیست اون موقع هم ویزا بدن.
دارم دیوونه میشم. دل تو دلم نیست. هیچ کاری برای داداشم نمی تونم بکنم و دلم خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی تنگ شده. این بغض دائم را نمی دونم چی کار کنم.
دلم می خواست الان که میارنش تو بخش کنارش باشم. باهاش شوخی کنم و سر حالش بیارم. اما حالا از این فاصله دور خدایا چی کنم؟
دارم دیوونه می شم. تنها که هستم بغض دارم. با کسی هستم بغض دارم. بیرون میرم بغض دارم. خونه هستم بغض دارم. دعا می خونم بغض دارم. دعا نمی خونم بغض دارم.
نوشته شده در تاريخ جمعه سوم مهر 1388 توسط فرناز


