تبليغاتX
گاز نگیر
شمارنده





Powered by WebGozar

شبکه خبری صنایع غذایی ایران
گاز نگیر
از هر دری سخنی

باران

 

باز باران ،

با ترانه ،

با گهرهای فراوان ،

می خورد بر بام خانه

 

*

 

من به پشت شیشه تنها

 ایستاده

در گذرها

رودها راه اوفتاده

*

 

شاد و خرم

یک دو سه گنجشک پرگو

باز هر دم

می پرند این سو  و آنسو

*

 

می خورد بر شیشه و در

مشت و سیلی

آسمان امروز دیگر نیست

نیلی

*

یادم آرد روز باران

گردش یک روز دیرین

خوب و شیرین

توی جنگلهای گیلان :

*

کودکی ده ساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازک

چست وچابک

*

از پرنده ،

از چرنده ،

از خزنده ،

بود جنگل گرم و زنده

*

آسمان آبی چو دریا

یک دو ابر اینجا و آنجا

چون دل من ،

روز روشن

*

بوی جنگل تازه و تر

همچو می مستی دهنده

بر درختان می زدی پر

هر کجا زیبا پرنده

*

برکه ها آرام و آبی

برگ و گل هرجا نمایان

چتر نیلوفر درخشان

آفتابی

*

سنگها از آب جسته ،

از خزه پوشیده تن را

بس وزغ آنجا نشسته

دمبدم در شور و غوغا

*

رودخانه ،

 با دو صد زیبا ترانه

زیر پاهای درختان

چرخ می زد ، چرخ می زد همچو مستان

*

چشمه ها چون شیشه های آفتابی

نرم و خوش در جوش و لرزه

توی آنها سنگریزه

سرخ وسبز و زرد و آبی

*

با دو پای کودکانه

می دویدم همچو آهو ،

می پریدم از سر جو

دور می گشتم ز خانه

*

می پراندم سنگریزه

تا دهد بر آب لرزه

بهر چاه و بهر چاله

می شکستم کرده خاله

*

می کشانیدم به پایین

شاخه های بیدمشکی

دست من می گشت رنگین

از تمشک سرخ و مشکی

*

می شنیدم از پرنده

داستانهای نهانی

از لب باد وزنده

رازهای زندگاتی

*

هر چه می دیدم در انجا

بود دلکش ، بود زیبا

شاد بودم ،

می سرودم :

*

" روز ! ای روز دلارا!

داده ات خورشید رخشان

این چنین رخسار زیبا

ورنه بودی زشت و بیجان! "

*

" این درختان

با همه سبزی و خوبی ،

گو، چه می بودند جز پاهای چوبی

گر نبودی مهر رخشان ؟"

*

" روز ! ای روز دلارا!

گر دلارایی است از خورشید باشد .

ای درخت سبز و زیبا !

هر چه زیبایی است از خورشید باشد "

*

اندک ، اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چیره

آسمان گردید تیره

بسته شد رخساره خورشید رخشان،

ریخت باران، ریخت باران

*

جنگل از باد گریزان

چرخها می زد چو دریا

دانه های گرد باران

پهن می گشتند هرجا

*

برق چون شمشیر بران

پاره می کرد ابرها را

تندر دیوانه غران

مشت می زد ابرها

*

روی برکه مرغ آبی

از میانه ، از کرانه

با شتابی ،

چرخ می زد بی شماره

*

گیسوی سیمین مه را

شانه می زد دست باران

بادها با فوت خوانا

می نمودندش پریشان

*

سبزه در زیر درختان

رفته رفته گشت دریا

توی این دریای جوشان

جنگل وارونه پیدا

*

 

بس دلارا بود جنگل!

به! چه زیبا بود جنگل !

بس ترانه ، بس فسانه

بس فسانه ، بس ترانه

*

بس گوارا بود باران !

به! چه زیبا بود باران !

می شنیدم اندر این گوهر فشانی

رازهای جاودانی ، پندهای آسمانی:

*

"بشنو از من کودک من ،

پیش چشم مرد فردا

زندگانی ، خواه تیره ، خواه روشن ،

هست زیبا! هست زیبا! هست زیبا!"

 

 

گلچین گیلانی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط فرناز
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه

Blog Skin